بیگانه
دروغ گفتن فقط این نیست که حرفی بزنیم که راست نیست. دروغ گفتن درضمن و على الخصوص گفتن چیزی بیش از آن است که راست است و حقیقت دارد و در مورد قلب آدمی به زبان آوردن چیزی بیش از آنی است که واقعا احساس می کند.
کتاب بیگانه
دروغ گفتن فقط این نیست که حرفی بزنیم که راست نیست. دروغ گفتن درضمن و على الخصوص گفتن چیزی بیش از آن است که راست است و حقیقت دارد و در مورد قلب آدمی به زبان آوردن چیزی بیش از آنی است که واقعا احساس می کند.
کتاب بیگانه
دردی که انسان را به سکوت وامیدارد
بسیار سنگینتر از دردیست که
انسان را به فریاد وامیدارد!
و انسانها فقط به فریاد هم میرسند،
نه به سکوت هم!
- فروغ فرخزاد
گاهی وقت ها میفهمیم و نمیتوانیم به زبون بیآوریم
گاهی وقت ها هم میفهمیم و به زبون می آوریم و دروغ میشنویم
چرا اینقدر درد دارد فهمیدن
چرا آدما نقاب دارند
چرا انقدر دروغ، چرا میاید، چرا دروغ میگید و چرا میرید
ما که یک گوشه نشسته و به روزگار خود سنگ میزنیم
نمیفهمم....
میفهمم درد دارد
یا شنیدن دروغ است که درد دارد
همیشه فکر میکردم کسانی که با کوه و طبیعت همراه میشوند از این حال جدا میشوند اما انها به خود هم دروغ گفته اند
"اغلب درست تربیت شدگان در رنج اند، بیشعور ها همیشه خوشند."
نیک سازان را تا کوچه ای تیره رنگ شده بسیار راه است، اما درد این راه برگردن دیگری نهاده اند و رفتند.
E_6740
تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست
یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست
شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی؟
با تو اَم! خانه ی تنهایی من دور که نیست
آن که با دسته گلی حرف دلش را می زد
پرِ درد است ولی مثل تو مغرور که نیست
نازنین، عشق که نه، اخم شما قسمت ماست
عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست
تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی
تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست
خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد
لعنتی غیرِ تو با هیچ کسی جور که نیست
مشکل اینجاست نگفتی تو به من، می دانم
تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست
زهرا حسینی
گاهی وقتا از خونه میزنی بیرون اما کسی رو نداری که بری پیشش و پا میزاری به سمتی که تنها راهه با این که کلی خطر داره اما آغوشش بازه
چه زمستون و چه بهار آماده است که قدم برداری و منتظره
کوه تنها و تنها و تنها کسیه که منتظرته بعد از پدر و مادرت.
زندگی ذره کاهیست
که کوهش کردیم
زندگی نام نکویی ست
که خارش کردیم
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی
زندگی کرده بسی
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم ...
نه ما میمانیم
نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم ..
به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد..
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند .. به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز