کوه آرامش
برای فرار از خستگی روحی و ذهنی، شاید هم برای فرار از خودم دوچرخه رو برمیدارم و شروع میکنم به رکاب زدن( کلاه کاسکت، عینک، قمقمه آب بهمراه املاح و....، دستکش و سایر لوازم ظروری هم که همیشه همراهم هست) از کوچه باغ های شهر عبور میکنم و با خودم از اشتباهاتم، از گذشته و آیندم میگم....
کمی با خدا درد و دل میکنم، البته میشه بهش درد و دل هم نگفت و گلایه و اعتراض به خدا و نحوه خداییش....
شاید عدل و برابری، نمیدونم چی باید اسمشو بزارم اما میدونم که انقدر ذهنم آشفته است که بعد ۳۰ کیلومتر رکاب زدن با چالش و عبور از کنار مناظر زیبای بهاری این افکار ذره ای تنهام نمیزارن
بهتره دل به کوه بزنم، درسته پیر شدم و شاید دوری میکنم از هم آغوشی با کوهستان و از پاکوب خیلی دورم....
ماشینو سوار میشم و مسیر همیشگی رو پیش میگیرم
درسته مسیر جاده ویستان
ماشین خودش یاد گرفته و میتونه مسیر رو بدون کمک من بره :)
کمی بعد از روستای مغل آباد به سمت روستای پیله ورین ادامه میدمکنار اولین دره سمت چپ ماشینو پارک میکنم و صندلی در میارم ( دوتا صندلی اما تنهام)
اجاق رو برپا میکنم و یه چایی با سبزی های کوهی دم میکنم
بدور از دقدقه شهری به کوه ها نگاه میکنم
پرنده هایی که باهم عاشقانه لونه میسازن
گاهی صدای هواپیما سکوت خلوتم رو بهم میریزه (بخاطر آتش بس پرواز ها دوباره شروع شده)
همزمان که دارم کوه هارو نظری صعود میکنم از نوازش باد و صدای پرنده ها هم لذت میبرم
آره درست میگن کوهنورد تو اوج خستگی و ناراحتی با کوه که درد و دل کنه آروم میشه
باد که نوازشش کنه تمام خستیش بدر میشه
تکه سنگ رو با دستم بازی میدم و به پایان فکر میکنم
پایان تمام این خستگی ها.....
هادی عزیزی
اردیبهشت ۱۴۰۵
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد